آموزش عمومی » مطالعات آموزشی » مقالات
کد خبر : 794
شنبه - ۲۷ آبان ۱۳۹۶ - ۱۰:۱۳
روایت‌هایی از رنج کولبرانِ دانش‌آموز

مدرسۀ کولبری

| آسو محمدی |

کولبری چون بسیاری از واژه‌های تازه‌آشنا برای مرکزنشینان، در زادگاه خود عمری دیرینه دارد، اما همین واژه نیز در سال‌های اخیر دستخوش هزار تولد تازه شده، تولدهایی که گاه شاد و گاه غمگین هستند. اگر روزی شنیدن اخباری در مورد کولبرانِ سالمند و بازنشسته، اشک در چشم‌ها آورد، اینک نوبت شنیدن از کولبران دانش‌آموز است؛ کولبرانِ کم سن و سالی که گردنه‌های صعب‌العبور را بالا و پایین می‌کنند تا نانی به خانه برسانند و جوانی رنج را معنا کنند. این روایت گروهی از کولبرانِ دانش‌آموز است که برای نخستین بار پذیرفته‌اند از زندگی و کار و فعالیت خود بگویند. این گفت‌وگوها در خلال یک سفر طولانی شکل گرفته؛ سفری در عمق کوه‌های زاگرس، در برفی که خود را به چکمه‌ها می‌مالد تا کولبران نوجوان، بار خود را به شهرها برسانند و کمک‌خرج خانوادۀ خود باشند.

«کجا میری؟ مرز.» «تو کجا بودی؟ مرز.» «شنیدی که می‏گن می‏خوان مرز رو ببندن؟» «بابا هر روز این حرف رو می‏زنن…» «…» این بخشی از دیالوگ بهنام، محمد و نسیم در گردنۀ کولبری «ته‏ته» است. مرز؛ پُرکاربردترین واژه در گسترۀ ادبیات اقلیتِ غرب ایران است. مرز، جغرافیای رنج است. تنها پناه کارگران و کاسب‌کاران که این روزها در آن به کولبری می‏‌پردازند. کولبری؛ شبه‌‏شغلی که با قاچاق کالا سروکار دارد و‌‌ زادۀ فقدان صنعت، تجارت و سرمایه‌گذاری در مناطق محروم و حاشیه‌‏ای‏ کشور است. شهرهای حاشیۀ مرز ایران و عراق مثل مریوان، اُشنویه، پیرانشهر، سردشت، بانه و نوسود از جمله شهرهایی هستند که بیشترین میزان اشتغال به کولبر‌‌ی‌‌ در آن‌ها دیده می‌شود. با آغاز دهۀ ۹۰ میلادی و خودمختارشدن حکومت اقلیم کردستان عراق [۱۹۹۲]، پدیدۀ کولبری به صورت امروزی درآمد و شکل گسترده‌تری به خود گرفت. مراودات تجاری اقلیم کردستان با اقتصاد کردستان ایران از راه مرز مشترک بیشتر و بیشتر شد، تا جایی به‌صورت یک زنجیرهۀ درهم‌تنیده درآمد. جمعیت کولبران را معمولاً مردان میانسال تشکیل می‌دهند اما روی دیگر سکه «کولبران دانش‌آموز» هستند. «کولبرانی هستند که بعد از مدرسه اقدام به این کار می‌کنند و ما با بحران کولبران دانش‌آموز و از دست رفتن آن‌ها نیز مواجه هستیم»؛ این بخشی از اظهارات رسول خضری، نمایندۀ پیرانشهر دربارۀ مسئلۀ کولبران دانش‌آموز در هفتۀ گذشته است. اظهارات عضو کمیسیون اجتماعی مجلس در حالی است که این معضل‏ سال‌‏‏هاست در غرب کشور رواج دارد و یکی از دلایل اصلی ترک تحصیل دانش‌آموزان در شهرهای مرزی است. برای بررسی این وضعیت و تهیۀ گزارشی از دانش‌آموزان کولبر به شهر اورامان‌‏تخت در نقطۀ صفر مرزی رفتم.

محمد می‌گوید: «آنقدر سختی کشیده‌‏ام که دیگر از درس، کلاس، مدرسه و معلم بیزارم. دیگر علم و دانش برایم معنی ندارد.»

مجبور شدم ترک تحصیل کنم
نفس‌نفس می‌زند. از گردنه پایین می‌آید. برای کولبری به مرز رفته است. «نسیم» ۱۸سال دارد. داستان کولبر‏ شدن را برای «جامعه فردا» این‌گونه روایت می‌کند: «اسمم نسیم است. یک کولبر دانش‌آموز هستم. به دلیل فقر خانواده، کمبود امکانات و بیکاری به کولبری روی آوردم. مشکلی که هم خودمان و هم پدران‏مان با آن مواجه هستند. اگر وضع مالی پدرم خوب بود مجبور نبودم کولبری کنم. پدرم پیر شده و نمی‌تواند کار کند. ۶۵ سالشه. چون من بزرگ شدم می‌خواهد خرج‌ومخارج خانواده را به من بسپارد. من سال سوم حسابداری هستم. اوایل که تازه شروع به کولبری کرده بودم خودم با کول بار می‌آوردم ولی چون درآمد ناچیزی داشت برام صرف نمی‌کرد. خرج خانه، خرج تحصیل خودم و خواهر کوچکم را هم باید می‌دادم. مجبور بودم هفته‌ای حدأقل سه یا چهار بار به مرز بروم و بار بیاروم. آنقد خسته می‌شدم که اصلاً نمی‌توانستم درس بخوانم. همین‏جوری کتاب‌هایم را می‌بردم مدرسه و برمی‌گشتم. وقتی که امتحان می‌گرفتند هیچی بلد نبودم. چون کلاً درس نخوانده بودم و بیشتر کلاس‌ها غایب بودم. یک ترم گذشت و من تمام نمراتم زیر ده شده بود. معلم‌ها و مدیر مدرسه هم می‌دانستند دلیلش چیست و از وضعیت خانواده‌ام باخبر بودند، برای همین چیزی نمی‌گفتند. خیلی به درس خواندن در این رشته علاقه داشتم.» او ادامه می‌دهد: «با دوستم که پسرخاله و همکلاسم بود هماهنگ می‌کردیم و به مرز می‌رفتیم. با موتور می‌رفتیم تا نزدیک مرز. بارها را در یک روستای عراق انبار می‌کنند و با قاطر برای کولبران تا سرِ خاک ایران می‌آورند. نفری سه کارتن سیگار کول می‌گرفتیم و حرکت می‌کردیم. چون مسیر بین مرز ایران و عراق واقع شده، پر از مین بود. هر ماه دو سه نفر روی مین می‌رفتند و زخمی می‌شدند و جلوی چشم ما فوت می‌کردند. بعضی‏ وقت‌ها هم در کمین نیروهای مرزی گرفتار می‌شدیم. گاهی هم در کوه‌ها خودمان را پنهان می‌کردیم. چون ما بچه بودیم خیلی می‌ترسیدیم. خلاصه وقتی می‌رسیدیم بارها را تحویل آن کسی می‌دادیم که به ما گفته بودند. بار را که تحویل می‌دادیم، پول‏مان را می‌گرفتیم و به خانه می‌رفتیم. آنقدر خسته و کوفته بودیم که دیگر نای مدرسه رفتن نداشتیم. خیلی سخت بود برایم که نمی‌توانستم بروم مدرسه چون خیلی علاقه داشتم. ولی این زندگی‌ام شده بود. می‌رفتم کول می‌آوردم و می‌خوابیدم. مجبور شدم ترک تحصیل کنم.»

کولبری؛ بازی با مرگ
نکته‌ای که باید به آن توجه داشت این است که تبعیض‌های فاحش بین مرکز و پیرامون، کمبود امکانات و نبود فرصت‌های شغلی برابر در مناطق مرزنشین که بیش از هر چیز نتیجۀ توسعه‌نیافتگی و فقدان سرمایه‌گذاری‌های کارآمد در این مناطق است، بخش چشم‌گیری از نیروی فعالِ جویای کار را جذب اقتصاد غیررسمی و در رأس آن، کولبر‌‌ی‌‌ کرده است. «محمد» ۱۹ساله هم دانش‌آموز دیگری است که به این موضوع اشاره می‌کند و به «جامعه فردا» می‌گوید: «وضع مادی و امکاناتی ما دانش‌آموزان منطقۀ محروم هیچ شباهتی به شرایط دانش‌آموزان منطقۀ شهری و کلان‌شهری ندارد. کمبودها ما را وادار به کار سخت و دشواری همچون کولبری کرده که در حقیقت بازی با مرگ است. بی‌توجهی مسئولان آموزش و پرورش به وضعیت ما باعث شده هر روز به تعداد دانش‌آموزانی که به این کار روی می‌آورند، بیشتر شود. من خودم هر روز بعد از مدرسه برای کولبری به مرز می‌روم. خانواده‌های ما بی‌بضاعت هستند و توانایی حمایت مالی ما را ندارند.» محمد می‌گوید: «آنقدر سختی کشیده‌‏ام که دیگر از درس، کلاس، مدرسه و معلم بیزارم. دیگر علم و دانش برایم معنی ندارد.»

به سراغ محسن رفتم. او سال گذشته روی مین رفت و پایش را از دست داده است. او در مقطع دبیرستان تحصیل می‌کند و هر روز با ویلچر به مدرسه می‌رود: «بعد از آن اتفاق یک سال است که خانه‌نشین شده‌ام. دلم برای روزهایی که می‌توانستم با دوستانم بیرون بروم و بازی کنم تنگ شده. خیلی روزگار سختی دارم. اصلاً فکر نمی‌کردم این بلا سرم بیاید. به سختی درس می‌خوانم…» سخت حرف می‌زند. بغض محسن ادامۀ بحث را قطع می‌کند.

«بهنام» ۱۷ساله یکی دیگر از دانش‌آموزانی است که ترک تحصیل کرده است و در گردنۀ «ته‏ته» در مریوان مشغول کولبری است. او هم به «جامعه فردا» می‌گوید: «به دلایلی از جمله تأمین هزینه‌های تحصیل، نداشتن حداقل‌‏های زندگی و ناامیدی نسبت به ادامۀ تحصیل، به کولبری روی آوردم؛ اینکه کسی نباشد ابتدایی‌ترین نیازهای تحصیلی‌ات را تأمین کند، هیچ انگیزه‌ای برای آدم نمی‌ماند.» بهنام دربارۀ تجربه‌هایش در مرز می‌گوید: «هر روز بعد از مدرسه به مرز «ته‏ته» می‌رفتم. مرز، جز رنج و مشقت چیزی برای ما ندارد. سرمای طاقت‌فرسای گردنه، راه پرخطر، کوهستانی و پر از سنگ‏ و دره، انفجار مین و درگیری با نیروهای هنگ مرزی و… همه را در این سن تجربه کردم. من به عنوان دانش‌آموزی که مدرسه را رها کردم به دوستانم توصیه می‌کنم از این کار دوری کنند و درس‏شان را بخوانند. امیدوارم مثل من مجبور به این کار نشوند. پارسال یکی از دوستانم روی مین رفت و یکی از پاهایش را از دست داد.»

به سراغ محسن رفتم. او سال گذشته روی مین رفت و پایش را از دست داده است. او در مقطع دبیرستان تحصیل می‌کند و هر روز با ویلچر به مدرسه می‌رود: «بعد از آن اتفاق یک سال است که خانه‌نشین شده‌ام. دلم برای روزهایی که می‌توانستم با دوستانم بیرون بروم و بازی کنم تنگ شده. خیلی روزگار سختی دارم. اصلاً فکر نمی‌کردم این بلا سرم بیاید. به سختی درس می‌خوانم…» سخت حرف می‌زند. بغض محسن ادامۀ بحث را قطع می‌کند. ترجیح می‌دهم به جای شخم زدن دوبارۀ روز تلخ انفجار مین برای محسن از آرزوهایش بپرسم و به آینده امیدوارش کنم. او هنوز نپذیرفته و باور ندارد که یک پایش را از دست داده است. عکس‌های قبل از این اتفاق را نشانم می‌دهد و با حسرت به عکس‌ها نگاه می‌کند. پدر محسن هم لب به گلایه می‌گشاید و می‌گوید: «بعد از یک سال هنوز هیچ مسئولی از آموزش و پرورش برای عیادت پسرمان نیامده‏ است. هزینه‌های درمانش را خودم پرداخت می‌کنم. هیچ نهادی نیست که به ما کمک کند.»

زخم کولبری؛ گاهی در اخبار، گاهی در حاشیه
زخم «کولبری» گه‌گاهی با عناوین مختلف روی خط خبر می‌‌آید و اندکی بعد دوباره به حاشیه می‌رود. بهمن‌ماه گذشته نایب ‌رئیس فراکسیون امید در مجلس از طرح دوفوریتی برای ساماندهی و توانمندسازی استان‌های مرزی با هدف پوشش کولبرها خبر داد. عبدالکریم حسین‌زاده گفته بود: «در این طرح که با هدف حمایت از کولبران تدوین شده، به‌دنبال آن هستیم تا مرزها از این شرایط بیرون بیایند و به مرزهای پایدار و بازرگانی و تجاری تبدیل شوند؛ یعنی هدف از طرح، ایجاد اشتغال و نگاه اقتصادی برای حل معضل کولبران است؛ مسئله‌ای که در چند دهۀ گذشته همواره از سوی مسئولان نادیده گرفته شده است». طرحی که بعد از تعطیلات تابستانی مجلس به فراموشی سپرده شد و ظاهراً بی‌نتیجه و بلاتکلیف مانده است.

از سوی دیگر مردادماه امسال معاون اول رئیس‌جمهوری موضوع کولبری و ساماندهی آن را یادآور شد و از اختصاص بودجۀ ویژه برای حل این مسئله خبر داد. جهانگیری به ایسنا گفته بود: «دولت تصمیم گرفته است از ۹۰۰میلیارد تومان حقوق خود در مرزها برای ساماندهی مسئلۀ کولبری صرف‌نظر کند.» وعده‌ها روی کیوسک می‌آیند و در خبرگزاری و سایت گردوخاک می‌خورند، نه خبری از طرح است و نه بودجۀ میلیاردی. حالا با گذشت روزها و نزدیک‌ شدن فصل سرما، کابوس آوار بهمن و کولاک و برف به دیگر کابوس‌های کولبران اضافه می‌شود. به بیانی دیگر، کولبر‌‌ی‌‌ تنها امکان باقیمانده برای بسیاری از ساکنان مناطق مذکور است. برای مردم این مناطق کولبر‌‌شدن نه یک انتخاب برای ساختن زندگی بهتر یا جایی برای فعلیت‌‌بخشی به استعدادهای فردی، بلکه تنها امکان موجود برای بقاست.