رفتن به بالا
  • شنبه - ۱۱ شهریور ۱۳۹۶
  • کد: ۵۶۶
  • چاپ خبر : جامعۀ مدنی: سلطه‌گر یا رهایی‌بخش؟
جامعه مدنی
جامعۀ مدنی دارای ذاتی ثابت و نامتغیر نیست

جامعۀ مدنی: سلطه‌گر یا رهایی‌بخش؟

| یاسر ریگی* | ۱. جامعۀ مدنی از ابتدا تا امروز بسیاری از فلاسفه و متفکران اجتماعی دربارۀ جامعۀ مدنی سخن گفته‌اند. از جمله می‌توان از ارسطو، توماس هابز، جان لاک، چارلز منتسکیو، ژان ژاک روسو، الکسی دوتوکویل، امانوئل کانت، آدام اسمیت، هگل، مارکس، گرامشی و… نام برد. اما مفهوم فعلی از جامعۀ مدنی وام‌دار […]

| یاسر ریگی* |

۱. جامعۀ مدنی از ابتدا تا امروز

بسیاری از فلاسفه و متفکران اجتماعی دربارۀ جامعۀ مدنی سخن گفته‌اند. از جمله می‌توان از ارسطو، توماس هابز، جان لاک، چارلز منتسکیو، ژان ژاک روسو، الکسی دوتوکویل، امانوئل کانت، آدام اسمیت، هگل، مارکس، گرامشی و… نام برد. اما مفهوم فعلی از جامعۀ مدنی وام‌دار مباحثی در این زمینه پس از رنسانس است. بعد از رنسانس بحث جامعۀ مدنی حول رابطۀ دولت و جامعۀ مدنی شکل گرفت که می‌توان ریشۀ آن را در جدایی دولت از جامعه در ذهن متفکران این دوره جست‌وجو کرد. فیلسوفان و متفکران عصر روشنگری در قرن ۱۷ و ۱۸ (نظیر اسمیت، لاک، روسو) با نگاهی اومانیستی و لیبرالی به انسان و جامعه، مفهومی از جامعۀ مدنی را در ذهن داشتند که در آن افراد در پی منافع شخصی، خصوصاً منافع اقتصادی و سودجویانه، بر پایۀ عقل معاش می‌باشند و بر این اساس جامعه به بهترین نحو و مطابق مصلحت عمومی مسیر خود را طی می‌کند. اما با گذر زمان واقعیت عینی نشان داد که چنین تصور خوش‌بینانه‌ای از جامعۀ مدنی بدون در نظر گرفتن ناعدالتی‌ها، کشمکش‌های طبقاتی و نابسامانی‌های اجتماعی و اقتصادی چندان واقع‌بینانه نیست.

هگل اولین متفکری است که دولت را در معنای یک نظام حقوقی-سیاسی مطرح می‌کند و وجهۀ منازعه‌آمیز آن با جامعۀ مدنی را بیان می‌دارد. هگل برخلاف جان لاک، روسو و آدام اسمیت معتقد نیست که جامعۀ مدنی دارای عقلانیتی درونی است که در نهایت به مصلحت عمومی منتهی می‌شود. از نظر هگل، جامعۀ مدنی بین دولت و خانواده قرار دارد که عرصۀ پیگیری منافع شخصی از طریق کار، مبادله و کالاست. در مفهوم هگلی از جامعۀ مدنی، بازار، مالکیت خصوصی و آزادی نقش کلیدی ایفا می‌کنند. انسان آزاد از نظر او فرزند جامعۀ مدنی است؛ اما از نظر او مهم‌ترین رکن جامعه، دولت است که عدم اطاعت و نافرمانی هر انسان آزادی از آن را محکوم می‌کند! از نظر هگل تضاد فرد و جامعه در نهایت در دولت حل می‌شود و دولت ضامن منافع فرد (جامعۀ مدنی) در برابر بازار آزاد است. دولت ضامن رفع تضاد بین منافع فردی و جمعی است. دولت باید نابرابری در جامعۀ مدنی را کنترل کند و از افراد ناتوان در برابر طمعِ افراد کارفرما و طبقات بالا حمایت کند. در نگاه هگلی از جامعۀ مدنی «اصناف» و اتحادیه‌ها نقش مهمی در ایجاد انسجام در جامعه ایفا می‌کنند؛ نقش مهمِ اصناف ایجاد «جامعه‌پذیری» در افراد است.

گرچه جامعۀ مدنی هگلی در نهایت در دولت ناپدید گردید اما مارکس سعی کرد دولت را مطیع جامعۀ مدنی گرداند.

هگل، «جامعۀ مدنیِ بورژوازی» در دنیای مدرن را به تصویر می‌کشد که باعث اجتماعی‌شدن فرد و مطابقت او با هنجارها می‌شود؛ ولی درعین‌حال سعی دارد آزادی فرد تحت شعاع این تطابق با هنجارها قرار نگیرد. در واقع هگل سعی دارد توسط دولت و جامعۀ مدنی تعادلی بین آزادی فردی و نظم اجتماعی برقرار کند. گرچه هگل سعی دارد این تعادل را برقرار کند و در عین حفظ انسجام، آزادی فرد را نیز حفظ کند اما به نظر می‌رسد که در نهایت این دولت است که بر فراز جامعۀ مدنی قرار‌ می‌گیرد و تضادها را در خود حل می‌کند و این فرد و جامعۀ مدنی است که مطیع دولت می‌گردد. البته این لزوماً ایرادی به هگل نیست، بلکه ایرادی است به دنیای واقعی که هگل سعی دارد آن را به تصویر بکشد. او سعی دارد با پایبند ماندن به سنت روشنگری این دنیای واقعی که همان دنیای مدرنِ سرمایه‌داری است را چنان تصویر کند که عقلانیت آن منجر به زندگی سعادتمندانه و آزاد گردد؛ اما ایراد کار هگل این است که سعی دارد تضاد در واقعیت را در تئوری حل کند، حال‌آنکه تضاد در بیرون از تئوری همچنان حضور دارد و تئوری‌ها را به چالش می‌کشد. به همین دلیل است که در نهایت در تئوری هگل دولت فرد و جامعۀ مدنی را تحت شعاع خود قرار می‌دهد.

گرچه جامعۀ مدنی هگلی در نهایت در دولت ناپدید گردید اما مارکس سعی کرد دولت را مطیع جامعۀ مدنی گرداند. از نظر مارکس، جامعۀ مدنی میدانی است که در آن رهاییِ بشر امکان‌پذیر خواهد شد اما به بهای تغییر آن از درون. مارکس نیز مانند هگل می‌پذیرد که جامعۀ مدنی جایگاه کار و زندگی روزمره و همچنین طمع، خودخواهی و استثمار است. اما مارکس برخلاف هگل به این نتیجه نمی‌رسد که باید این خودخواهیِ جامعۀ مدنی را با دولت کنترل کرد بلکه به این نتیجه می‌رسد که این جامعۀ مدنی جایگاهی برای سرکوب و استثمار افراد است. مارکس دولت را به‌عنوان ابزاری در دست طبقۀ مسلط می‌داند که سعی دارد با سرکوب جامعه تعارضات طبقاتی را حل کند. اگر در تفکر هگلی، دولت تجلی منافع همگانی بود که در نهایت تضادها را به‌سان روح مطلق در خود حل می‌کرد اما در تفکر مارکس دولت چیزی جز تجلی منافع طبقۀ مسلط نیست. تضادی را که هگل سعی دارد با تئوری برطرف کند مارکس به‌گونه‌ای دیگر توضیح می‌دهد. مارکس واقعیت را به‌گونه‌ای تلخ بیان می‌کند: جامعۀ مدنی سازوکاری برای پیشبرد اهداف طبقات سرمایه‌دار است؛ سرمایه‌داری که خود دولت را نیز در دست دارد. این بیان واقع‌بینانۀ مارکس در نهایت او را به این می‌رساند که نمی‌توان در بستر تئوری‌پردازی تضادهای این واقعیت را حل کرد و به‌ناچار باید دست به تغییر واقعیت زد.

با گذر زمان مشخص گردید برخلاف تصور لیبرال‌ها، جامعۀ مدنی نه مکان گفت‌و‌گو و تفاهم بلکه عرصه‌ای نابرابر و سرشار از کشمکش و حتی عامل سرکوب جامعه به نفع دولت و طبقات مسلط است که باعث بی‌اعتباری مفهوم جامعۀ مدنی گردید. خصوصاً در اواخر قرن نوزدهم با تأثیرگذاری متفکرانی چون مارکس و نیچه و زیرسؤال بردن بسیاری از آرمان‌های روشنگری از جمله جامعۀ مدنی، این رویای زیبای بورژوازی کنار گذاشته شد. اما در دهه‌های بعد از ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ به‌خصوص بعد از فروپاشی شوروی و همچنین ظهور نئولیبرالیسم دیگربار مفهوم جامعۀ مدنی به‌عنوان راهی«برای حل همۀ مشکلات» بیان می‌گردید. در این دوران جامعه مدنی را به‌عنوان راهکاری برای گذار به دموکراسی در نظر می‌گرفتند که توان خود را از بازار آزاد و حق مالکیت می‌گیرد. در همین بستر است که کسانی چون هابرماس با بازگشت به نگاه قرن هجدهمی سعی دارند نگاه لیبرالی به جامعۀ مدنی را بازسازی کنند.

متفکران فرانکفورتی به دلیل پایبندی به عقلانیت ابزاری وبری و شی‌وارگی لوکاچی نگاه نقادانه‌تری به سرمایه‌داری و درنتیجه جامعۀ مدنی بورژوازی داشتند. آن‌ها جامعۀ مدنی را تحت سیطرۀ دولت بورژوازی می‌دانستند که وظیفۀ آن بازتولید عینی و ذهنی نیروهای تولیدِ در خدمت سرمایه‌داری است. اما متفکر اخیر این مکتب یعنی هابرماس، شاید متأثر از دوران تاریخی متفاوت با پیشینیانش، نگاه بسیار خوش‌بینانه‌تری به جامعۀ مدنی اتخاذ کرد که در نهایت تفاوت چندانی با نگاه آرمانی لیبرالی نداشت. هابرماس سعی دارد با تئوری «کنش ارتباطی» مفهومی خوش‌بینانه‌ از جامعۀ مدنی را بیان کند که می‌تواند مشکلات دنیای امروز سرمایه‌داری را حل کند. گرچه تئوری‌پردازی هابرماس در باب «کنش مفاهمه‌ای» با تأکید بر وجه زبانی انسان بر پایۀ بحث، چاره‌جویی و استدلال سعی دارد دنیایی بهتر ایجاد کند اما وجه آرمانی و غیرواقع‌بینانۀ آن ناامیدکننده است. اینکه چگونه می‌توان انسان‌هایی که در ساختار موجود ذهنشان با مفاهیمی نظیر قدرت و ثروت پرورش‌یافته را مجاب کرد که ارتباطی مبتنی بر استدلال داشته باشند و یا اینکه چگونه می‌توان به جامعۀ مدنی تحت سیطرۀ دولت امید رهایی‌بخشی داشت جای سؤال دارد. این نگاه مثبت بر مباحث جامعۀ مدنی در ایران مؤثر بوده است و بسیاری از لیبرال‌های داخلی سعی داشته‌اند با اشاره به نظریات وی بحث جامعۀ مدنی در ایران را پیش ببرند و آن را به‌عنوان شاه‌کلید برون‌رفت از وضعیت موجود با تأکید بر نگاهی اصلاح‌طلبانه تئوریزه کنند.

البته برخی لیبرال‌های اصلاح‌طلب یک گام جلوتر نهاده و مفهومی بسیار تهی از جامعۀ مدنی ایجاد نمودند و این مفهوم را به ایجاد نهادهای مدنی‌ِ دولت‌ساخته فروکاهیدند.

۲. جامعۀ مدنی ایرانی، از اتوپیا تا توجیه سلطه

لیبرال‌های ایرانی نیز در دهۀ ۱۳۷۰ با حدود پانزده سال تأخیر از لیبرال‌های غربی (پانزده سال پس از عروج دوبارۀ این مفهوم در دهۀ ۱۹۸۰) به مفهوم جامعۀ مدنی پرداختند و با تأثیر از متفکرانی چون هابرماس سعی کردند مفهوم جامعۀ مدنی را به‌سان آرمان‌شهری ارائه کنند که همۀ مشکلات جامعۀ ایران، ازجمله توسعه‌نیافتگی جهان‌سومی، استبدادزدگی، تضاد طبقاتی و… را در خود حل خواهد کرد و جامعه‌ای توسعۀیافته، دموکراتیک و آزاد به مفهوم غربی آن ایجاد خواهد نمود. نگاه خوش‌بینانه‌ای که حتی در متفکران عصر روشنگری نیز کم‌سابقه بود!

البته برخی لیبرال‌های اصلاح‌طلب یک گام جلوتر نهاده و مفهومی بسیار تهی از جامعۀ مدنی ایجاد نمودند و این مفهوم را به ایجاد نهادهای مدنی‌ِ دولت‌ساخته فروکاهیدند. این‌ها با تئوریزه نمودن وابستگی نهادهای مدنی به جناح اصلاح‌طلب حکومتی و عدم‌تخطی این تشکل‌ها و نهادهای مدنی از آرمان‌های این جناح به ایجاد جامعۀ مدنی به‌عنوان بنیان دموکراسی در ایران می‌پردازند.

۳. جامعۀ مدنی رهایی‌بخش با بازگشت به گرامشی

گرامشی نیز مانند مارکس و بسیاری از متفکران غیرلیبرالِ قبل از خود نگاهی انتقادی به جامعۀ مدنیِ بورژوایی دارد اما درعین‌حال جنبه‌هایی رهایی‌بخش نیز در جامعۀ مدنی می‌‌بیند. از نظر گرامشی، جامعۀ مدنی موجود در سیطرۀ بورژوازی و دولت‌هاست. گرامشی مانند مارکس جامعۀ مدنی را قلمرو خصوصی و غیردولتی می‌داند. از نظر او جامعۀ مدنی عرصۀ سازمان‌هاست که در آن هژمونی یا تسلط فکری و فرهنگی نقشی تعیین‌کننده دارد. گرامشی معتقد است در جوامع سرمایه‌داری نزدیکی زیادی بین جامعۀ مدنی و دولت وجود دارد و دولت‌ها با تسلط بر جامعۀ مدنی به حفظ خود و طبقۀ مسلط کمک می‌کنند. گرامشی به‌گونه‌ای که یادآور نظریات آلتوسر دربارۀ سازوبرگ‌های ایدئولوژیک دولت است بیان می‌دارد که دولت‌ها علاوه بر استفاده از قوۀ قهریه با آموزش افکار عمومی و تسلط بر آن‌ها نوعی همنوایی در جامعۀ مدنی با خودشان ایجاد می‌کنند و در واقع هژمونی در جامعۀ مدنی را در دست دارند. گرامشی مفهوم گسترده‌ای از دولت را مدنظر دارد که کل دستگاه سیاسی به همراه دستگاه‌های قهرآمیز و فرهنگی آن را دربرمی‌گیرد. از نظر گرامشی، دولت در جامعۀ مدنی هژمونی را به کمک دستگاه‌های مستقر در جامعه مدنی نظیر مدرسه، کلیسا، احزاب، مطبوعات، اتحادیه‌ها و… در دست دارد که در خدمت منافع طبقات مسلط می‌باشد. در واقع، بورژوازی سعی دارد با تحمیل ایدئولوژی خود به جامعۀ مدنی جامعه را به سمت پذیرش منطق حا‌کم سوق دهد.

اگر با این نگاه به وضعیت فعلی جامعۀ مدنی در ایران نگاه کنیم به‌روشنی و وضوح به تلاش دولت‌ها برای ایجاد جامعۀ مدنی خودساخته در جهت اهداف حاکم پی خواهیم برد. تلاش دولت برای ایجاد جامعۀ مدنی خصوصاً در بخش اصناف و تشکل‌های صنفی به‌روشنی قابل رؤیت است. دولت‌های مختلف در ایران سعی داشته‌اند با ایجاد نهادها و تشکل‌های دولتی و یا تشکل‌های به‌ظاهر مستقل و درعین‌حال وابسته و همچنین با نفوذ در تشکل‌های مستقل، جامعۀ مدنیِ در سیطرۀ خود را ایجاد نمایند. خصوصاً دولت‌های اصلاح‌طلب با درک بیشترِ ضرورتِ وجود جامعۀ مدنی برای پیشبرد اهدافِ در خدمت سرمایه و اخیراً نئولیبرالی‌شان بیشتر به این مهم پرداخته‌اند و می‌توان گفت بخش وسیعی از جامعۀ مدنی وابسته به بخش اصلاح‌طلب است.

گرامشی معتقد است دولت‌ها برای پیشبرد هژمونی فکری و فرهنگی خود بر جامعۀ مدنی، روشنفکرانی وابسته به خود نیز دارند که نقش مهمی در این زمینه ایفا می‌کنند. این روشنفکران که گرامشی آنان را «روشنفکران سنتی» می‌نامد سعی دارند نظام معنایی دولت را در قالب تئوری‌های علمی و معرفتی به جامعه بقبولانند. در ایران نیز برخی به‌اصطلاح روشنفکران وابسته به دولت‌ها چنین نقشی را در جامعۀ مدنی از جمله در تشکل‌های صنفی ایفا می‌کنند و سعی دارند با تئوری‌پردازی در باب جامعۀ مدنی از ایجاد هر نوع هژمونی مستقل از دولت در جامعۀ مدنی جلوگیری کنند. این افراد که امکان‌هایی از جمله انواع رسانه‌ها را در اختیار دارند، نقش مهمی در بازتولید هژمونی و سلطۀ دولت‌ها ایفا می‌کنند. گرامشی به درستی این دسته را روشنفکر واقعی نمی‌داند و آن‌ها را از دستۀ روشنفکران کنار می‌نهد.

گرچه دولت‌ها سعی دارند با سلطۀ فرهنگی بر جامعۀ مدنی آن را به ابزاری در جهت اعمال سلطه با پذیرش رضایت‌مندانه بر جامعه استفاده کنند اما جامعۀ مدنی دارای ذاتی ثابت و نامتغیر نیست و کشمکش بین طبقات مختلف در جامعۀ مدنی وجود دارد که ممکن است در شرایطی باعث تسلط هژمونی‌ طبقات غیرمسلط بر جامعۀ مدنی گردد.

جامعۀ مدنی از نظر گرامشی به حوزۀ کردارهای ایدئولوژیک و سیاسی تعلق دارد که سعی دارد تضادهای مختلف، خصوصاً تضادهای طبقاتی حول منافع اقتصادی را در خود حل کند. یکی از ابزارهایی که دولت‌ها برای استیلای ایدئولوژیک خود بر جامعۀ مدنی از آن استفاده‌ می‌کنند مطبوعات است. در ایران مطبوعات بین رسانه‌های مختلف نقش مهم‌تری را در تئوریزه نمودن سلطۀ ایدئولوژیک دولت بر جامعۀ مدنی ایفا می‌کند؛ دلیل این امر از سویی حضور بیشتر جناح اصلاح‌طلب در این بخش و از سوی دیگر جنبۀ روشنفکری مباحث جامعۀ مدنی در ایران است که مخاطبان خاص دارد. روزنامه‌نگارانِ مختلفِ وابسته به دولت‌ها با تخریب هر نوع صدای مستقل از دولت در جامعۀ مدنی از شکل‌گیری هژمونی مستقل، مخالف و یا حتی منتقد دولت‌ها جلوگیری می‌کنند.

گرچه دولت‌ها سعی دارند با سلطۀ فرهنگی بر جامعۀ مدنی آن را به ابزاری در جهت اعمال سلطه با پذیرش رضایت‌مندانه بر جامعه استفاده کنند اما جامعۀ مدنی دارای ذاتی ثابت و نامتغیر نیست و کشمکش بین طبقات مختلف در جامعۀ مدنی وجود دارد که ممکن است در شرایطی باعث تسلط هژمونی‌ طبقات غیرمسلط بر جامعۀ مدنی گردد. از دیدگاه گرامشی، طبقات غیر مسلط در جامعۀ مدنی باید سعی کنند با افشای اندیشه‌ها و ایدئولوژی مسلط به ایجاد هژمونی خودشان بپردازند. در واقع، جامعۀ مدنی محل جدال ایدئولوژی‌هاست که گرچه دولت‌ها انواع ابزارها را برای تسلط بر آن در اختیار دارند اما طبقات دیگر می‌توانند به کمک آگاهی جمعی‌شان و همچنین پرورش «روشنفکران ارگانیک» به گسترش هژمونی خودشان در جامعۀ مدنی بپردازند. روشنفکران ارگانیک در جامعۀ مدنی باید سعی کنند آنچه را که نظام سلطۀ موجود سعی نموده به‌عنوان واقعیت جلوه دهد در پرانتز بگذارد و با راززدایی از سلطۀ موجود سعی نماید آگاهی کاذب از طبقات پایین را بزداید. روشنفکر ارگانیک برخلاف روشنفکر سنتی که وابسته به دولت‌هاست خود را متعلق به طبقات غیرمسلط می‌داند و سعی می‌کند علاوه بر مجهز نمودن خود به تئوری برای درک درست واقعیت و اجتماع، دخالتی فعال در جامعۀ مدنی داشته باشد. آنچه به این روشنفکران قدرت بیشتری در مقابل روشنفکران سنتی می‌دهد نزدیکی بیشتر این طبقه با توده‌ها است. روشنفکر ارگانیک، فردی بیرون از طبقه نیست که سعی دارد با پاشیدن بذر آگاهیِ کاذب دیگران را مجاب کند که ناعدالتی موجود را بپذیرند بلکه فردی از خودِ طبقات پایین است که در بین مردم حضور دارد و جزئی از خودشان است.


* فعال صنفی معلمان / عضو هیئت مدیرۀ کانون صنفی معلمان تهران

 

مطالب مرتبط


ارسال دیدگاه